مهمون عزیزمون.......
این هفته ای که گذشت برام یک هفته ی خییییییییییلی خوبی بود آخه مامان گلم از اصفهان اومد پیشمون و چند روزی مهمون ما بود
.پسریه مامان هم که عاشق مهمونه.
مامان جان واست لواشک آورده بود حالا مگه شما بیخیالش میشدی
.....


این قابلمه ی کوچولو موچولو را نگاه کن یه ذره ست اونم مامان جان واست خریده که توش واست غذا گرم کنم من که اینقدر دوستش دارم خییییییییییلی کوچولوه

با مامان جان رفتیم گردش و موقع برگشت سر از فلافل فروشی در آوردیم خریدیم و اومدیم خونه اصلا فکر نمیکردم شما اینقدر با اشتها بخوری
....


شب جمعه هم تصمیم گرفتیم مامان جان را ببریم زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) واسه ی همین شام دلمه درست کردم تا بعدش بریم پارک بخوریم

خیلی اونجا خوب بود هرچند بارون شروع شدو ما شاممون را آوردیم خونه خوردیم اما خیلی خوش گذشت

پسرم بازم به قول خودش ابس(اسب)دیده و سوار شد

شکلات خریده تا بین مردم پخش کنه
.....

جمعه هم بعد از اینکه مامان جان را بردیم راه آهن تا با خاله عاطفه بره مشهد زیارت وقتی برگشتیم شما و بابا پدر پسری رفتین شهر بازی و شما واسه ی اولین بار سوار ماشینها شدی بابا میگفت حسابی ذوق کرده بودی 






مهمون عزیزمون....... 


